رها داخل هال سی دی ورزشیشو تماشا می کنه و منم داخل اتاق به امورات خودم مشغولم. می یاد سراغم که: "مامان یکم پارچه می خوام" برای چی مامان؟ ، "می خوام کلاه درست کنم"

از اونجایی که تصور می کردم می خواد برای کاردستی و چسبوندن رو مقوا استفاده کنه، یه تیکه پارچه کوچیک که شکل هندسی منظمی هم نداشت بهش دادم و رفت. چند دیقه ای گذشت و اومد گفت: " این کوچیکه، اندازم نمی شه، یکم بزرگتر بده" ایندفعه از بین تیکه پارچه های تو خونه یکی بزرگترش رو در اختیارش گذاشتم. دوباره رفت و انگاری هر چی زورآزمایی کرده نتونسته از پس اونچه تو ذهنش طراحی شده بر بیاد. قیچی و پارچه به دستم دوباره می اد پیش خودم و می گه: "می شه یه دایره بزرگ برام بچینی". ازش می پرسم تقریبا چقدر و اونم می گه : "اندازه ی کلاه". منم یه دایره رو پارچه می برم و می دم دستش و دوباره می ره و وقتی می یادپیشم این شکلیه:

وااااااااای خدااااااااا، چه جالب. همون دایره ی پارچه ای رو با یه تل کشی به کلاه تبدیل کرده بود. اینقدر ذوقش رو می کنم و بعد می پرسم که اینو کی یادت داده؟ می گه: "خودم به خودم یاد دادم، ببین می خوام مثل اینا بشم: "

و بعد می ره و شلوار پاش می کنه و یه شال هم دور کمرش می بنده تا لباس ورزشیش کامل بشه:


برچسب‌ها: خلاقیت
نوشته شده در یکشنبه 1393/07/27ساعت 21:50 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
کتاب "دایره المعارف پاسخ به چراهای من" رو با هم ورق می زنیم و می خونیم. به اینجا که می رسیم:

می پرسه: "اینا چیه تو دستشونه؟" می گم مدرکه

می پرسه: "مدرک دیگه چیه؟" براش توضیح می دم که برگه ایه که روش نوشته هر کس چی یاد گرفته و چه کارایی رو بلده انجام بده.

می گه: "یه برگه می خوام، منم می خوام مدرک داشته باشم". یه ورق می دم دستشو و می ره تو اتاقش و وقتی بر می گرده ، می گیره جلوم و می گه: "اینم مدرک من"

بعد اضافه می کنه که: "من یاد گرفتم مشق بنویسم (با اشاره به اون خط خط ای بالا)، من بلدم اسممو بنویسم، من می تونم انگلیسی بنویسم، من بلدم بلز بزنم و فلوتم که بلدم"

بعد از کلی قربون صدقه خودش و اون مدرکش رفتن، تازه بازی ما شروع شد. رها نقش یه مامان رو بازی میکرد که دخترش ازش می خواست براش دستبند و کوله پشتی بخره و رها پول نداشت و باید می رفت سرکار تا بتونه برای دخترش خرید کنه و این وسط بنده هم نقش رئیس شرکت رو بر عهده داشتم که قرار بود رها خانم رو استخدام کنم و بهش بگم چه کارایی رو باید انجام بده و در آخر بهش پول بدم تا ...

و اینجوریا بود که با هم کلی خوش گذروندیم

 


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در دوشنبه 1393/07/21ساعت 23:54 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
دخترکم اولین مشق شبش رو در سن 4 سال و 10 ماهگی در دوره پیش 1 نوشت:

 


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در دوشنبه 1393/07/21ساعت 23:27 توسط محبوبه
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

یکی از قسمت های کارتن littie princess رو می بینه، تموم که می شه، می گه "منم از worm خوشم نمی یاد، اگه یه روز بیاد تو اتاقم، یا یکیشون بیاد تو تختم من چکار کنم؟" می گم ما که تو خونمون worm نداریم، اونا تو خاک زندگی می کنن. می گه" خب ما تو گلدونامون خاک داریم، حتما worm هم داریم"

بهش می گم خب تو که خیلی ازشون بزرگتری می تونی بکشیشون. می گه: "خب من ازشون می ترسم نمی تونم برم بکشمشون". می گم تو چون بزرگی ازت می ترسن و تو رو ببینن قایم می شن. می گه: "آخه من که ترسناک نیستم، باید یکی جلوی در اتاق من بترسونتشون تا نیان داخل" می گم مثلا کی؟ می گه: "یکی که این شکلی باشه":

 

نقاشیش ایده ای می شه برای ....

 


برچسب‌ها: بازی ها و سرگرمی ها

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 1393/07/18ساعت 19:50 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

باجوانه ها ، نويد زندگي است.

زندگي: شكفتن جوانه هاست.

 

 

 

 


برچسب‌ها: روزهای مهم و قشنگ زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/16ساعت 19:17 توسط محبوبه
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
بار اول تو سایت انتشارات دیبایه دیدمش، یه کیت ساخت پری بود:

خیلی جالب به نظر می رسید اما متاسفانه موفق به خریدش نشدیم. بار بعد یکی مشابه اون رو تو نمایشگاه تخصصی کودک که تو شهرمون برگزار شده بود دیدیم. به این صورت:

به نظر ساده تر از مدل اول به نظر می رسید و وقتی یکی از دوستان خریداریش کرد و تجهیزات داخل جعبه رو دیدم ، فکر کردم شاید از عهده تهیه اون تو خونه هم بر بیایم...


برچسب‌ها: تجربه های جدید

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 1393/07/12ساعت 21:24 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
از اتاقش که بیرون می یاد یه تیپ خاصی لباس پوشیده (سویشرت کلاه دارشو از زیر پیرهن سفیدش پوشیده و کیف انداخته و ذره بین دستشه و با یه حوله کوچیک انتهای ذره بینشو گرفته) خودش می گه دارم کاوش می کنم و دنبال چیزهای مورد علاقه م می گردم. مسیرش رو به سمت آشپزخونه کج می کنه و اون تو که می رسه می گه: "ohhhh. Look. This is a kitchen. I like kitchen"

یعنی من کشته مرده این کاوشتم دختر، چه آشپزخونه ریزه میزه ای هم داریم ما :)))

 


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در یکشنبه 1393/07/06ساعت 23:4 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

این موقع سال عجیبه. نه؟؟؟


برچسب‌ها: تجربه های جدید

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 1393/07/05ساعت 0:1 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

جای بسی شکر داره وقتی می بینی دخترک 4 سال و 9 ماهت اونقدرا بزرگ و فهمیده شده که وقتی باهاش در موردشروع مجدد روزهای موندن در مهد صحبت می کنی، ازت می پذیره و استقبال می کنه و حاضره شب زودتر به تختخوابش بره و صبح به قدری زود بیدار شه که بعد از خوردن صبحونه ، راس 7 ، جزء معدود سحرخیزان، داخل مهد حاضر باشه و با روی باز ازت جدا بشه و خداحافظی کنه ، وقتی ظهر مجددا می بینیش و ازش می پرسی: امروز چطور بود؟ رو کنه بهت و بگه: "همش بازی کردیم، دوستامو دیدم، بهم خوش گذشت"

الهی همیشه خوش باشی دخترم


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در سه شنبه 1393/07/01ساعت 23:11 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بعد از کلاس ژیمناستیک از جلوی در باشگاهشون یه گل ناز می چینه و با خودش میاره تو ماشین، وقتی می رسیم خونه به ذهنم می رسه موقعیت مناسبیه تا ازش بخوام گلش رو تو یه لیوان آب بزاره و تجربه ریشه دار شدن و کاشتنش توی خاک رو از نزدیک و مسقیم کسب کنه.

 

پ.ن: پست پایینی هم داغه داغه


برچسب‌ها: مونته سوری در خانه
نوشته شده در شنبه 1393/06/22ساعت 0:14 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات