X
تبلیغات
رها دختر پائیزی من

رها دختر پائیزی من

(خاطرات)

ابراز احساسات

اینروزها در خانه دخترکی داریم مسرور و پر احساس

ساعتی که تنها به بازی مشغول می شه به یادم می افته و به سمتم می دوه و خودش رو در آغوشم رها می کنه، گردنم رو می فشاره ، صورتش رو روی صورتم می کشه و مکرر صدایم می زنه: "مامان، مامان، مامانم..."

میانه شب که بیدار می شه صدام می زنه، به بالای تختش دعوتم می کنه و در حالی که با یک دستش بغلم می گیره با دست دیگش دستم را نوازش می کنه تا دوباره خوابش ببره.

در خیالش برنامه ریزی می کنه، خوابی برای بابا دیده،  تلفنی که باهاش صحبت می کنه، اول از دلتنگیش می گه پدر رو که اسیر حرفاش می کنه برنامه عصر رو می گه، تائید پدر را که می شنوه شادمان گوشی را قطع می کنه.

قدردانه، تشکر را خوب بلده، چنان ذوق می کنه و از تو ممنون می شه که ترغیبت می کنه هر روزه چه بسا هر ساعت سوپرایزی براش داشته باشی.

آسون می گه که ناراحته، بدقولی را نمی پذیره، راحت چیز دیگری را در عوضش قبول نمی کنه.

حرفش را می زنه، خواسته اش هر چند لحظه ای در کنارش نشستن باشه رو می گه. بارها شنیدم: "بالش نمی خوام، بزار رو پات بخوابم"
یا
"این واقها قشنگه، ممنونم که اینو بهم دادی"
"من خیلی دوسش دارم، خیلی زیاد"
"مامان، کیا منو دوست ندارن؟"
"چرا دیر اومدی؟ خب من منتظرت بودم"
"خوشم نمی یاد، بزاریمش سر جاش"
"دوباره کی می یاد؟ ما بریم پیششون؟"


برچسب‌ها: روزانه ها
[ دوشنبه 1392/02/30 ] [ 9:31 ] [ محبوبه ] [ ]


خوشی های کوچک سهم دل کوچکَت

رهای پائیزی

چند وقتی بود تصمیم داشتم برای تنوع لباس عروسکاتو عوض کنم به همین منظور پارچه صورتی (بنا به علاقه خودت) تهیه کردم و دست بکار شدم ، همزمان به ذهنم رسید که یکی هم برای خودت بدوزم. بعد از دو تا دامن توتویی که برای تولدات ساخته بودم این سومین لباسی تولیدی خودم به تنت بود که خیلی هم مورد استقبالت واقع شد و مهمتر اینکه با دورا سِت شده بودی خیلی شادمانت کرده بود.
مبارکت دخترکم.

برچسب‌ها: روزانه ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1392/02/25 ] [ 20:18 ] [ محبوبه ] [ ]


من فکر چشمای توام، تو بی خیال قلب من

فاصله هاست بین دنیای این روزهای دل من و خیالات پاک تو.

از همان آغازِ معاینه چشمانت که دل من نگران نتیجه بود و خاطر تو دلواپس جایزه ای که قرار بود چشم پزشک تقدیمت کند.

در عینک سازی قلبم از وزن عینکی که قرار بود بر صورتت بنشیند سنگینی می کرد و تو در هیاهوی عینک های کوچک و رنگی ، صورتی ها رو زیر و رو می کردی.

بار اولی که عینک حفاظ چشمانت شد اشک سردی از چشمان من سرازیر شد و خنده وسیعی بر صورت تو نقش بست.



من از سختی که استفاده اش دچارت می کرد رنج می کشیدم و تو خوشحال از داشتنش.

من در اندیشه عکس العمل تو در برابر برخورد دوستانت و تو دلواپس عینکی که از دوستانت در امانش داری.

من دلنگران نحوه بینایی تو از پشت این حصار شیشه ای و تویی که از عشقش بدون توجه به حرفم فقط بودنش را تاکید می کنی.

من و حواسی که هر لحظه متوجه شیشه های لک گرفته عینکست ، تو و اقتدارت برای تمیزیش.

من و خاطر نا آرامم از به جای ماندن ردی از عینک در پهنای صورتت و تویی که گاهی باید منتظر بمانم تا خوابت عمیق شود تا بتوانم از چشمانت جدایش کنم.

من و دردی که بر قلبم می نشیند از مالیدن چشمانت بعد از برداشتن هر باره عینک و تو و ...



پی نوشت: از این می ترسم که عشق عینکت زود گذر باشد

برچسب‌ها: روزانه ها
[ دوشنبه 1392/02/23 ] [ 9:40 ] [ محبوبه ] [ ]


چشمانت همیشه بهاری اند

خدایا آنچه برای دخترکم پسندیده ای محبوب من گردان





برچسب‌ها: روزانه ها
ادامه مطلب
[ شنبه 1392/02/14 ] [ 6:27 ] [ محبوبه ] [ ]


black & white

تو رو که با عروسک بازی مشغول می بینم ، منم سرمو به کارای خودم گرم می کنم. دورا رو بغل می گیری، بوسش می کنی ، تاب تابش می کنی ،خوابش می کنی با هاش حرف می زنی، می شنوم که می گی:"دورا یه چیز بت بگم، یه چی بگم؟ چرا اینقدر خودتو سیاه کردی؟ چرا رُج اَهوه ای (رژ قهوه ای) زدی تو؟ "


آمادت کردم بریم بیرون، بهت می گم یه کفش انتخاب کن و بپوش تا منم بیام، در جا کفشی رو که باز می کنی صدات می یاد که:" باید چه رنگی بپوشم؟ آهان من بلوزم سفیده باید کفش سفیدا رو بپوشم، سفید می شم، من مث برنج سفیدم"


برای خودم چای ریختم بخورم، می آی و تو لیوانمو نگاه می کنی می گی" چرا این سیاهاشو در نمی آری (منظور چند تا تیکه تفاله چای ته نشین شده تو لیوانه) خب اینا رو می خوری سیاه شدی"


من بستنی کاکائویی می خورم و تو شیر بستنی، با تاسف نگام می کنی و می گی:"الان دهنتم اَهوه ای می شه"




پی نوشت: نمی دونم چرا مسئله سفید و سیاهی برات مهم شده این روزا، مسئله ای که به هیچ عنوان تو خونه در موردش حرفی زده نمی شه. آخه اینجا همه همرنگن. برنز و بانمک

برچسب‌ها: روزانه ها
[ پنجشنبه 1392/02/12 ] [ 8:54 ] [ محبوبه ] [ ]


سبزینه ی دوستی

از قبل از تولد یونا می شناسمش، آشنایی ما بواسطه بچه هامون نبود. افسانه همیشه برای من الگوی برتری از یه بانوی هنرمند و خوش سلیقه بوده و هست. کامنت های پر مهرش نشون از معرفت و خوش قلبیش می داد. چه کم سعادت بودم که علی رغم سکونتمون در یک شهر تا بحال ندیده بودمش تا اینکه...

تا اینکه دیروز به دعوت افسونم با رها مهمون خونه ی پر مهرشون بودیم. حِسم وقتی چهره پر لبخند این مادر و برق نگاه پسرکش که جلوی در به استقبالمون اومده بودن رو دیدم در نوشته هام جا نمی شه.

افسانه تو این چند ساعتی که در کنارشون به خوشی گذروندیم مهربونی رو در حقم به نهایت رسوند. یونای نازنینمم قلب پر محبت و سخاوتمندشو از مامانش به ارث برده و دوستانه با شریک شدن اسباب بازی هاش با رها بازی کرد و کنار اومدن و خوش گذرون بچه ها ورای تصورم بود (با فاکتور گیری از نیم ساعت آخر و قلدر بازی های رها در تصاحب وسایل بازی یونا)، اونقدر که من و افسونم تونستیم یه دل سیر با هم بگپیم و تا حدودی خاطرات این سه سال رو مرور کنیم.






+ افسانه جان، رهای سخت ذائقه من از خوردن آشی رشته لذیذی که همراهمون کردی سیر نمی شد. دستت طلا.
++ فروردین و نازی ، اردیبهشت و افسون و ... منتظر دیدن روی ماه تک تک دوستان عزیزم هستم.

برچسب‌ها: دیدار دوستان
[ سه شنبه 1392/02/10 ] [ 9:3 ] [ محبوبه ] [ ]


به تو فکر می کنم...

شب نیمه اش هم گذشت، معصومانه خفته ای.

بی خوابم و تنها ، با ابر بغضی در گلو که دم به دم بزرگتر می شود.

به تو فکر می کنم.

به تو و دردهایت.

به دردهایی از سرِ ظرافتت.

به مُچ های پای دردآمده ات.

به شیطنت های کودکانه ات.

به رکوردهایی که از تعداد بارهای پَرِشَت اعلام می کنی.

به دل و زبان بیقرارم.

بی تابیت پیش از خواب.

ناله هایت در تخت،

آرامشان کردم.

به گمانم پاهایت عشق را خوب می شناسند، خیلی زود از دستانم قاپیدنشان.


حالا باید بخوابم

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد

مثل دریا به ادامه ی خویش .

                                        سید علی صالحی



برچسب‌ها: دلنوشته های مامان
[ سه شنبه 1392/02/03 ] [ 1:15 ] [ محبوبه ] [ ]


بلاچه 2

با تنه تو یا بی ارتباط به تو (فقط خدا می دونه) بردیای کوچولو (پسر خاله) در نزدیکی تو می خوره به دیوار و گریش در می یاد، خاله که می یاد ببینه چی شده دستشو می گیری که:"خاله بیا ببینیم دیوار چیش شده"

سطل لگوهای چوبی بردیا رو با ذوق و شوق تمام برای بازی وارونه می کنی کف هال که صدای بلندی ایجاد می کنه. بهت می گم آروم تر مامان، زشته. می گی: "مگه کی صدامو می شنوه"

باید قبل از رفتن به مدرسه برسونمت خونه مادر جون بهت می گم زود باش بیا لباساتو بپوشم دیرمون شده ها. همینطور که دلت نمی یاد چشم از کارتونی که تماشا می کنی برداری می گی: "من که دیرم نشده"

از اونجایی که ترجیح  می دم اسباب بازی های بزرگ و قیمتیت به خرج جیب بابا باشه انگار کاملا به این موضوع واقف شدی، چون وقتی با بابایی به قصد خرید یکی از همین اسباب بازی ها می رفتی و بابا ازت پرسید: مامانی هم بیاد؟ گفتی:"نه مامانی که پول نداره"

مث همیشه ازم می خوای مقوا یا کاغذ طرح داری بهت بدم تا با قیچی کردن طرح هاشو جدا کنی. چیز جالبی پیدا نمی کنم و یه کاتالوگ تبلیغاتی وسایل برقی نزدیکمه و برگی که مربوط به کلید ، پریزاس رو جدا می کنم و بهت می دم. می گی: "اینا که برقِ، خطرناکه نباید دس بزنم"

داری عکسای تو موبایلمو می بینی ،به عکسی می رسی که سوار تابی و بچه ها تو نوبت برای سوار شدنن، یهو صدات بالا می ره که:"بچه ها سوار نشن، دختره سوار نشه" بهت می گم که، خب وقتی نوبت رها تموم شد اونا سوار می شن. بازم ناراضی می گی: "نه، بعدشم نوبت دورایه" می گم خب نوبت دورا هم که تموم شد بالاخره نوبت بچه ها می شه. حق به جانب می گی:"خب نوبت دختره بشه، پسرا دیگه نشینن ها"

ازم می خوای بلوز خودمو تنت کنم و دکمه هاشم تا بالا ببندم. بعد از کلی قر و فر جلوی آینه می خوای خودت بتنهایی بکنیش. اول شروع می کنی به کشیدن دکمه ها. همینطور با خودت زمزمه می کنی: "دکمه که با کشیدن باز نمی شه" (جمله مربوط به یکی از کتابات) وقتی تلاشت بی نتیجه می مونه سعی می کنی بلوز رو بکشی پائین و از پات درش بیاری موفق که می شی با رضایت مندی کامل می گی: "دیدی با کشیدن در اومد"



برچسب‌ها: روزانه ها
[ پنجشنبه 1392/01/29 ] [ 19:55 ] [ محبوبه ] [ ]


مَرهم خستگیام

با شروع سال جدید و تغییر ساعت، تصمیمم بر این شد که پافشاری برای خواب بعداز ظهرت نداشته باشم. این جور که پیداست این تصمیم من تا حد زیادی مورد استقبالت بوده و فعلا که کلا قید خواب بعد از ظهرت رو زدی. گرچه باعث کمی بد خلقی دم غروبت می شه، اما ساعت خواب شب (شب که چه عرض کنم، نیمه شبت) رو یه دو ساعتی جلوتر آورده و منم راضی ام.

اما این منم که باید با یه تن خسته از کار برگشته با یه دختر پر انرژی تا لنگ ظهر خوابیده طرف باشم و از پس خواسته هاش برای با هم بازی کردن بر بیام.

اما این بدن بی رمق یه مامان تنبل که جایی رو غیر تختخواب نمی شناسه، می رم و دراز می کشم و به این فکر می کنم که چطور در همین حالت می تونم باهات بازی  کنم. به یاد حرف یکی از دوستان می افتم که در همچین مواقعی نمایشی رو با دخترکش ترتیب می داد و خودش رو جای خرس قطبی جا می داد و به خواب زمستانی فرو می رفت و ... . اما رهای من که تحمل خواب زمستانی مادر رو نداره ، چه کنم پس؟

چیزی به ذهنم می رسه. بلند می شم تعداد زیادی بالش رو از کمد بیرون می آرم و از جلوی در اتاق تا کنار تخت مامان و چه بسا بالای تخت تا نزدیکی خودم با فاصله های کم قرار می دم و بازی رو برات اینطور توضیح می دم که اگر بتونی به هر معما مامان جواب درست بدی اجازه داری از روی هر بالش بپری و کم کم خودت رو به مامان برسونی. تو رو قبل از اولین بالش جلوی در می زارم و خودم بر می گردم و روی تخت دراز می کشم و معماها یکی یکی پرسیده می شن:

1- اون کدوم حیوونه که قدش از همه بلندتره؟      رها: زرافه      آفرین مامان حالا می تونی بپری.

2- اگه گفتی چه فصلیه که هوا سرد می شه و باید لباس گرم بپوشیم؟     رها: زمستونه     بارک الله مامان، بپر

3- می دونی وقتی روز می شه چی هوا رو روشن می کنه؟    رها: خورشید خانوم       آفرین به دخترم، بازم بپر

4- ...   5 - ....    6- ...   ...

به این ترتیبه که هم مامان استراحت می کنه و هم دخترکم بازی.

اما این روال بی خوابی های عصرانه ادامه داره و بازم باید تدبیر کنم. دوباره خودمو به رختخواب می سپرم و گلکم هم در آغوش. دستت رو می گیرم و محکم روی دهانم می زارم و در همون حال می گم: "خیلی دوست دارم مامانی"، بعد دستتو بر می دارم و ازت می خوام بگی چی شنیدی. خیلی راحت تشخیص دادی و زود حرفمو تکرار کردی. اینبار دستتو محکمتر رو دهنم فشار می دم و جمله ای دیگه می گم و انگار تشخیص این جمله مبهم برات کمی سخته و دوباره مجبور می شم در همون حالت تکرارش کنم. وقتی می فهمی و بهم باز پسش می دی، نوبت عوض می شه و من دستمو رو لبای کوچیک تو می زارم ازت می خوام یه چیزی به مامان بگی. یادمه اولین جملت در حالی که نگات به عروسک خرس بزرگ بالای کمد بود این بود که: "چه خرسیه چاقالویی"، آخ که دلم می خواست قورتت بدم با اون لحن قشنگی که داشتی صدات رو کلفت می کردی و می گفتی تا تشخیص جملت برای من سخت باشه. به رسم مادر بودن که چه عرض کنم به عشق شنیدن دوباره و دوباره لحن زیبات دلم خواست بازنده تو باشم.

بدین ترتیبه که خستگیای بعد از ظهر خودمو در کنار فرشته کوچولوی خونم در می کنم با یه دنیا سر مستی که ازش می گیرم تا خود شب شارژم.


برچسب‌ها: بازی ها و سرگرمی ها
[ جمعه 1392/01/23 ] [ 19:47 ] [ محبوبه ] [ ]


گالری هنر

علاقه عجیبی به کشیدن تصویر دختر داری و معمولا اکثر نقاشیات طرح دخترک داره مث این:


دخترک طناب زن


برچسب‌ها: نقاشی ها, خلاقیت ها
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1392/01/19 ] [ 16:37 ] [ محبوبه ] [ ]