بعد از کلاس ژیمناستیک از جلوی در باشگاهشون یه گل ناز می چینه و با خودش میاره تو ماشین، وقتی می رسیم خونه به ذهنم می رسه موقعیت مناسبیه تا ازش بخوام گلش رو تو یه لیوان آب بزاره و تجربه ریشه دار شدن و کاشتنش توی خاک رو از نزدیک و مسقیم کسب کنه.

 

پ.ن: پست پایینی هم داغه داغه


برچسب‌ها: مونته سوری در خانه
نوشته شده در شنبه 1393/06/22ساعت 0:14 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

تو اتاقش مشغول بازیه، به نظر می رسه داره برای عروسکش غذا آماده می کنه:

با صدای بلند و پر هیجان صدام می کنه و می گه: "من یه چیزی کشف کردم"

من: جانم مامان؟

رها: "اگه مقوای قرمز رو تا آب بهم بهم بزنیم، آب صورتی می شه"

 


برچسب‌ها: خلاقیت ها
نوشته شده در شنبه 1393/06/22ساعت 0:12 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
تو اتاقش که می رم ، با همچین صحنه ای مواجه می شم:

(داره با چسب، تیشرتشو به دامنش وصل می کنه)

می گم: داری چکار می کنی؟    می گه: "دارم dress درست می کنم، می خوام مثل خانم دکترا بشم"

من:

به حال خودش می زارمش، کمی بعد دوباره می رم پیشش، اینبار:

 (نوبت چسبوندن تی شرت و شورتشه)

می گم: پس dress ـِت چی شد؟  می گه: "نظرم عوض شد، می خوام مایو جدید بسازم"

 


برچسب‌ها: خلاقیت
نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/19ساعت 1:14 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
ورود به داخل کتاب و سرزمین قصه ها، واقعی شدن شخصیت های داستان ها و بیرون اومدنشون از کتاب، زنده شدن تصاویر نقاشی ها و ... از رویاهای شیرین بچه هاست.

مطمئنا تجربه برآورده شدن یکی از این آرزوها برای بچه ها خیلی شیرینه

مشغول نقاشیه:

تموم که می شه دور نقاشیشو می چینم و می زارم رو پارچه:

دورش رو می چینم و شروع می کنم به کوک زدن:

روی راست کار رو می یارم و داخلشو با مقداری پشم شیشه پر میکنم:

اینطوری می شه که رها جان نقاشیشو لمس می کنه و بغل می گیره:

 


برچسب‌ها: بازی ها و سرگرمی ها
نوشته شده در دوشنبه 1393/06/17ساعت 0:43 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

صمیمیت و محبت بین دخترک هامون سبب شد که من و مریم عزیز (مامان مهتا) ، روابط و دیدارهای این دو دوست کوچولو رو بیشتر کنیم. علاوه بر اینکه در برنامه های خارج خونه (پارک، ساحل، کتابخونه ، آموزشگاه موسیقی و ...) در بیشتر اوقات با هم شریک اند، همچنان در فرصت های مناسب خونه ی هم مهمون هم می شن.

شرح برنامه های مخصوص بچه ها تو مهمونی ها رو به علت تعدد عکس ها می زارم در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: بازی ها و سرگرمی ها

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/10ساعت 0:57 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
رها یه مجموعه کتاب داره به اسم "خاله بازی"

هر بار که براش می خونم هوس می کنه خودشو جا بده جای یکی از شخصیت های کتابشو و نقششو اجرا کنه.

خمیرهای بازیشو براش می یارم و بهش پیشنهاد می دم اگه دوست داره بعضی از ابزار مورد نیاز برای نمایششو با خمیر بسازه:

دخترکم استقبال می کنه و دست بکار می شه. اول دلش می خواد نقش شیلا رو بازی کنه، برای همینم به یه میز و دوتا صندلی برای پذیرایی از مهموناش احتیاج داره:

ابزار نمایش که تموم می شه عروسکاش رو هم شرکت می ده:

اینقدر بهش مزه داده که یبار هم می خواد عوض فرین فروشنده مواد غذایی بشه

هویج و ساندیچ رو به تنهایی می سازه، منم کمکش می کنم تا بستنی و گلابی رو هم اضافه کنه

یه مشتری کم داره که طبق معمول نقشش بر عهده منه

اینطوریاست که دخترکمون هم خاله بازی کرد و هم خمیر بازی


برچسب‌ها: بازی ها و سرگرمی ها
نوشته شده در شنبه 1393/06/08ساعت 0:22 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

اینجا یکی هست که خیلی مهربونه، دلش خیلی نازکه، زود به زود تنگ می شه

اینجا یکی هست سرتاپا  ناز و اداست. دل می ده و دلبری می کنه.

اینجا یکی هست که عاشق دوستیه. براش مهمه که با دوستاش سِت بشه، هماهنگ بشه.

اینجا یکی هست که رو پنجه پا راه می ره.

اینجا یکی هست که عشقش به لباسه، پیرهنای بلند و دامنای پف، لباسای "دُم داره دریایی" (لباسای بلند دنباله دار، مثل پری دریایی)

اینجا یکی هست که سرش تو کشوی لباسای مامانشه.

اینجا یکی هست که شال سیاه مامان رو می زاره رو سرش و دنبال هاشو از دو طرف می ندازه پشت سرش و ادا می کنه یه پرنسس گیسو کمنده

اینجا یکی هست که همیشه دوست داره نقش عروس رو بازی کنه.

اینجا یکی هست که حیوونای مورد علاقش خرگوش و پروانه ست.

اینجا یکی هست که خیلی محتاطه، معمولا سمت حیوونا نمی ره ، بهشون دست نمی زنه.

اینجا یکی هست که حساسه، لباساشو تند به تند عوض می کنه.

اینجا یکی هست که قد مداد صورتیش تو جعبه مداد رنگی هاش از همه کوتاه تره.

اینجا یکی هست سه چهارم کشوی لباساش و گل سراش به رنگ صورتیه.

اینجا یکی هست که خودش مدل و رنگ کفششو با تیپ و لباسش ست می کنه.

اینجا یکی هست که رو ناخناش همیشه لاکه.

اینجا یکی هست که وقتی بهش می گی بالا چشت ابروئه رو می کنه بهت می گه: "مگه تو چند تا دختر داری؟ چرا ناراحتش می کنی؟"

بله، ما اینجا یدونه دختر داریم. یه دختر که خیلی خیلی دخترونه ست.یه دختر که عشق و نفس مامان و دنیای باباشه.


روزت مبارک دخترم


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/06ساعت 1:58 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مامان پارمین عزیز از دوستان قدیمی مجازیمون هست که به واسه ی وبلاگ خاطرات پارمین گلش با هم آشنا شدیم و مدت چند ماهی هم هست که در "نمدک های زیبای من" شاهد هنرمندی های فوق العادش هستم.

ما هم از نعمت داشتن این دوست هنرمند استفاده کردیم و برای دخترک جانمان بنا به سلیقه خودش چند قلمی رو سفارش دادیم.

کیف با طرح شاهزاده دورا:

عروسک های انگشتی دورا و دوستان:

گل سر دورا:

 


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در جمعه 1393/05/31ساعت 1:31 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

هوا خیلی گرمه، گرم و شرجی. همین که می شینی تصمیم بگیری دخترک کلافتو کجا می تونی ببری تا حال و هوایی عوض کنه ، ایده هات اونقدر محدوده که به همینا ختم می شه: خونه ی فلانی، ماشین گردی، پارک سرپوشیده ی قلعه ی ایکس یا ایگرگ ، ساحل و آب بازی (که اونم از شدت گرما تو این تابستون فقط یه بار اونم هفته پیش رفتیم)

یاد کتابخونه می افتم، همون کتابخونه ای که پارسال رها رو عضوش کردم. چقدر سال گذشته بهش سر می زدیم و کتاب امانت می گرفتیم، در حد یه سرچ کردن بین کتابهای همون چند قفسه بود و نهایتا یه جا آروم نشستن و با صدای خیلی خیلی ضعیف یکی دوتا شو ورق زدن و تعریف کردن. از وقتی مهد رفتن رها شروع شده بود متاسفانه ازش غافل شده بودیم.

با دوست فابریکش مهتا جان و مامان مهربونش قرار می زاریم که بچه ها رو ببریم کتابخونه و فرصت امانت گرفتن و خوندن چند کتاب جدید رو بهشون بدیم و در صورتی که سالن مطالعه اونجا خلوت باشه از فرصت استفاده کنیم و همونجا هم با خوندن چند تا کتاب مشغولشون کنیم.

به محض ورودمون متوجه یه تغییر دکوراسیون خفیف می شم و تا جایی که چشم می چرخونم قفسه ی کتابهای کودک و نوجوان رو پیدا نمی کنم همینطور که کارت عضویت پارسالی رها تو دستمه به سمت مسئولش می رم و متوجه می شم که هم سالن بچه ها رو از بزرگسالان جدا کردن و هم کارت قدیمی باید تعویض بشه.

در سالن بچه ها رو که برامون باز می کنه معلوم می شه رها و مهتا تنها اعضاء کودک اونروز هستن که تصمیم گرفتن از اونجا استفاده کنن. یه سالن تزیین شده با نقاشی بچه ها، استیکرهای رنگی  با یه تعداد میز و صندلی های کوچیک و قفسه هایی که تعدادشون نسبت به سال گذشته افزایش پیدا کرده بود ولی به نظر نمی رسید در تعداد کتابها تغییری ایجاد شده باشه. یه قفسه هم از یه تعداد اسباب بازی های کوچیک و ساده  تشکیل شده بود که در نگاه اول بچه ها رو به خودش جذب کرد

هر کدوم یه اسباب بازی انتخاب کردن و نشتن پشت میز به بازی کردن:

چون هدف خوش گذشتن به بچه ها بود، اونا رو به حال خودشون گذاشتیم و مامانا سراغ قفسه ها رفتیم تا کتابهایی رو براشون انتخاب کنیم.

بعد از کمی مشغول بودن با عروسک ها، بچه ها هم در انتخاب کتاب به مامانا می پیوندند و هر کدوم برای خودشون چند تایی کتاب انتخاب می کنن ودوباره بر می گردن سر میز اینبار به تماشای کتاب هاشون:

انتخاب مامان ها هم که تموم می شه ، از اونجایی که مشکل محدودیت وقت نداشتیم تونستیم چند تا از کتابهای منتخب بچه ها رو همونجا نوبتی براشون بخونیم

بچه ها در کنار هم از شنیدن داستان کتاب ها لذت بردن و گاها با دیدن عکس دایناسورها و دونستن اطلاعاتی درمورد اونها هیجان زده شدن و ما رو مفتخر به دیدن یه نمایش ساختگی از طرف خودشون کردن.

خوشی بچه ها باعث شد که آخر کار با یه روحیه شاد از پیدا کردن یه مکان خوب و سالم برای گذروندن اوقات بچه ها از اونجا خارج بشیم.


برچسب‌ها: روزانه ها
نوشته شده در یکشنبه 1393/05/26ساعت 2:16 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
واقعا فکر می کنید کی همچین ریسکی کرده و خودش رو سپرده به رها خانم ما؟؟؟؟

هر چی نباشه تجربه اولش بوده بچم...

طبق معمولا با به دلیل کثرت عکسا دنبالم بیان...


برچسب‌ها: تجربه های جدید

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/22ساعت 1:37 توسط محبوبه |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات