با شروع سال جدید و تغییر ساعت، تصمیمم بر این شد که پافشاری برای خواب بعداز ظهرت نداشته باشم. این جور که پیداست این تصمیم من تا حد زیادی مورد استقبالت بوده و فعلا که کلا قید خواب بعد از ظهرت رو زدی. گرچه باعث کمی بد خلقی دم غروبت می شه، اما ساعت خواب شب (شب که چه عرض کنم، نیمه شبت) رو یه دو ساعتی جلوتر آورده و منم راضی ام.
اما این منم که باید با یه تن خسته از کار برگشته با یه دختر پر انرژی تا لنگ ظهر خوابیده طرف باشم و از پس خواسته هاش برای با هم بازی کردن بر بیام.
اما این بدن بی رمق یه مامان تنبل که جایی رو غیر تختخواب نمی شناسه، می رم و دراز می کشم و به این فکر می کنم که چطور در همین حالت می تونم باهات بازی کنم. به یاد حرف یکی از دوستان می افتم که در همچین مواقعی نمایشی رو با دخترکش ترتیب می داد و خودش رو جای خرس قطبی جا می داد و به خواب زمستانی فرو می رفت و ... . اما رهای من که تحمل خواب زمستانی مادر رو نداره ، چه کنم پس؟
چیزی به ذهنم می رسه. بلند می شم تعداد زیادی بالش رو از کمد بیرون می آرم و از جلوی در اتاق تا کنار تخت مامان و چه بسا بالای تخت تا نزدیکی خودم با فاصله های کم قرار می دم و بازی رو برات اینطور توضیح می دم که اگر بتونی به هر معما مامان جواب درست بدی اجازه داری از روی هر بالش بپری و کم کم خودت رو به مامان برسونی. تو رو قبل از اولین بالش جلوی در می زارم و خودم بر می گردم و روی تخت دراز می کشم و معماها یکی یکی پرسیده می شن:
1- اون کدوم حیوونه که قدش از همه بلندتره؟ رها: زرافه آفرین مامان حالا می تونی بپری.
2- اگه گفتی چه فصلیه که هوا سرد می شه و باید لباس گرم بپوشیم؟ رها: زمستونه بارک الله مامان، بپر
3- می دونی وقتی روز می شه چی هوا رو روشن می کنه؟ رها: خورشید خانوم آفرین به دخترم، بازم بپر
4- ... 5 - .... 6- ... ...
به این ترتیبه که هم مامان استراحت می کنه و هم دخترکم بازی.
اما این روال بی خوابی های عصرانه ادامه داره و بازم باید تدبیر کنم. دوباره خودمو به رختخواب می سپرم و گلکم هم در آغوش. دستت رو می گیرم و محکم روی دهانم می زارم و در همون حال می گم: "خیلی دوست دارم مامانی"، بعد دستتو بر می دارم و ازت می خوام بگی چی شنیدی. خیلی راحت تشخیص دادی و زود حرفمو تکرار کردی. اینبار دستتو محکمتر رو دهنم فشار می دم و جمله ای دیگه می گم و انگار تشخیص این جمله مبهم برات کمی سخته و دوباره مجبور می شم در همون حالت تکرارش کنم. وقتی می فهمی و بهم باز پسش می دی، نوبت عوض می شه و من دستمو رو لبای کوچیک تو می زارم ازت می خوام یه چیزی به مامان بگی. یادمه اولین جملت در حالی که نگات به عروسک خرس بزرگ بالای کمد بود این بود که: "چه خرسیه چاقالویی"، آخ که دلم می خواست قورتت بدم با اون لحن قشنگی که داشتی صدات رو کلفت می کردی و می گفتی تا تشخیص جملت برای من سخت باشه. به رسم مادر بودن که چه عرض کنم به عشق شنیدن دوباره و دوباره لحن زیبات دلم خواست بازنده تو باشم.
بدین ترتیبه که خستگیای بعد از ظهر خودمو در کنار فرشته کوچولوی خونم در می کنم با یه دنیا سر مستی که ازش می گیرم تا خود شب شارژم.
برچسبها:
بازی ها و سرگرمی ها