X
تبلیغات
رها دختر پائیزی من

رها دختر پائیزی من

(خاطرات)

مادر

می رم تو اتاقش و کنارش روی تخت دراز می کشم تا زودتر خوابش ببره. می خوام براش از برنامه ی فردامون هم بگم. می گم که قراره بعد از مهد بیایم خونه و برای مادر جون کیک بپزیم و بریم خونه شون. از این می گم که چقدر خوشحال می شه اگه تو کادوشو بهش بدی. نمی زاره بیشتر بگم، میاد میون کلامم و می گه: "پس من چی؟ کی برای من کادو می خره؟ هم برای من خریدی و هم برای مادرجون؟" سعی می کنم براش توضیح بدم که فردا چه روزیه، اما انگار دلش نمی خواد قبول کنه که تو مناسبت فردا نقشی نداره و بی نصیب از هدیه ها و کادوها می مونه.

چطور می تونم بهش بگم، از یه در دیگه وارد می شم. از دورا می گم و داستان "روز دوستان خوب" ـش رو یادآوری می کنم. روزی که به اونهایی که دوست دارن کادو می دم. خودم و خودش رو مثال می زنم. می گم که دوسش دارم و تو یه روز خاص براش کادو می خرم و ازش می پرسم که : تو چکار می کنی؟  می گه:"من کادومو باز می کنم و می پوشم"  دوباره می پرسم: نه دخترم، تو برای من چکار می کنی؟  می گه: "بوست می کنم، خیلی بوست می کنم، خیلی خیلی زیاد"

می یاد و سرش رو می زاره رو دستم، بازومو می بوسه. از اون بوسه های طولانی و دنباله دار. از اونایی که صدا و گرماشون تا ته دلت رو می لرزونه.

ساکت می شم. غرق لذت می شم. سرم رو می گیرم لای موهاش، این عطر بی همتای موها و این آواز بوسه هاش همه ی دنیای منه. چی از این بهتر، چه خوب می دونه یه مادر چی می خواد...




بعد نوشت: امروز رها به کمک خانم مربیشون یه بطری مقوایی زیبا ساخته بود و یه نقاشی قشنگ کشیده بود و گذاشته بود توش. وقتی رفتم دنبالش پرید بغلم و اینو بهم داد ( به همراه یدونه شکلات)


برچسب‌ها: روزانه ها
[ شنبه 1393/01/30 ] [ 23:2 ] [ محبوبه ] [ ]


تفریح دوستانه

یکی از بزرگترین مزایای مهد رفتن رها پیدا کردن دوستان خیلی خیلی خوب هم سن و سال بوده که به یمن این اتفاق خوب به منم توفیق دوست شدن با مامان دوستاش رو داده.

به پیشنهاد یکی از این دوستان گل قرار می زاریم که یه بعد از ظهر این کوچولوهای نازنین رو تو یه مکان بازی دور هم جمع کنیم.

از اونجایی که من و رها فوق العاده آن تایم بودیم راس ساعت و زودتر از بقیه می رسیم. اول با خودم فکر می کنم که شاید رها که منتظر دیدن دوستاش بوده و الان پیداشون نمی کنه ناراحت شه اما متوجه شدم دخترکم خیلی خانم تر از تصورات مامانش داره عمل می کنه. سعی می کنه یه همبازی تقریبا هم سن خودش پیدا کنه و سریع بنای دوستی رو باهاش می ریزه.

رها: اسمت چیه عزیزم؟    طرف مقابل: زهرا      رها: چه اسم قشنگی      زهرا: اسم تو چیه؟     رها: رها، می خوای با من دوست بشی؟  ...

به همین راحتی باهاش انس می گیره و همبازیش می شه

(رها و زهرا)


بعد به نوبت دوستای خودش می یان و جمعشون جمع می شه:

از راست: مهتا - رها - عسل - نیکان

و با بازی در کنار هم بعد از ظهر قشنگی رو سپری می کنن

و مهمتر اینکه فرصت مناسبی برای یه دیدار دوستانه مامانا و حرف و حدیث ها مادرانه فراهم می کنن.



برچسب‌ها: روزانه ها
[ دوشنبه 1393/01/25 ] [ 21:54 ] [ محبوبه ] [ ]


رهـــــــــــــا

همون اوایل مهد کودک یه روز خانم مربیشون بهم گفت که رها صورت نوشتاری اسم و فامیلیشو می شناسه و این باعث شده که حسابی مراقب لوازم تحریر ، کتابا و لیوان و ... که برچسب اسمشو داره باشه که اشتباها کسی ازشون استفاده نکنه.

اما بعد از اون به مراتب اتفاقاتی پیش می اومد که منو بیشتر متوجه ی این موضوع می کرد.

مثلا یه روز این کتابو از بین کتابای من و باباش برداشته بود و گذاشته بود تو کتابخونه ی اتاق خودش:

وقتی پیداش می کنم دلیلشو می پرسم می شنوم که می گه: "این مال منه، شما اشتباه گذاشته بودین پیش خودتون". ورق می زنم براش و نشونش می دم که نه داستانی داره و نه شعر و نه شکلی و مربوط به بزرگترهاست. که در جوابم می گه: "اما این هم صورتیه و هم اسم من روش نوشته. پس مال خودمه"


یبار دیگه هم صفحه ی  اول یکی دیگه از کتاباشو برام باز می کنه و می گه: "چرا این صفحه ش که درباره من نوشته برام نمی خونی؟"

من به تیزی خودش نبودم و ازش پرسیدم که کی گفته این صفحه درمورد تو نوشته؟ و خودش اسمشو بین نوشته ها بهم نشون می ده.



بار دیگه پیش می یاد که طلبکار شده که چرا اسمشو اینطور نوشتن رو کتاب و این چیزهای اضافه چیه که به اسمش چسبیده:



چند بارم وقتی صفحه ی وبلاگشو دیده بهم گلایه کرده که چرا نام فامیلیشو اشتباه نوشتم (فکر می کنه "دختر پاییزی من" رو به جای فامیلش نوشتم)



همه ی این اسم خونی ها یک طرف و اونی که باعث شد برای جلوگیری از ذوق مرگی بیام و براش ثبتش کنم این بود که چند روز پیش از بین نقاشی های دفترش اینو پیدا کردم:

جا می خورم که درست حدس زدم یا نه؟  در جوابم می گه: "خودمو نوشتم تو خورشید"


برچسب‌ها: روزانه ها
[ شنبه 1393/01/23 ] [ 21:16 ] [ محبوبه ] [ ]


تجربه شاد

از مهد که بر می گرده ، تو مسیر برام از روز شاد و قشنگش حرف می زنه. می گه امروز نونوا شدن و کلی نون پختن. خونه که می رسه نون هاشو از تو کیفش در می یاره و با ولع تمام شروع می کنه به خوردن، یه گاز کوچولو به من می رسه و خودش اونقدر می خوره که دیگه نمی تونه ناهار بخوره.

فرداش که می رم دنبالش سعی می کنم مربیشو ببینم و در مورد ماجرای نونوا شدن بچه ها بیشتر بپرسم که با دیدن این عکسا دستم می یاد چه خبرا بوده و علت شادی بی اندازه دخترکم چیه


یاد می گیرن چطور می تونن برای پختن نون اول خمیر رو آماده کنن (مخلوط آب و آرد و نمک و خمیر مایه):

بعد هر کس تکه خمیری رو بر می داره و به طرح دلخواه خودش شکل می ده:

(رها داره روی نون خودشو با سوراخ سوراخ کردن نقش می ده)

.

.

.

بعد از اینکه خمیرها از تنور بیرون می یاد هر کس به دنبال تکه نون خودش می گرده:

رها غیر از دو تکه نون ساختگی خودش ، یه نون پاپیونی خوشگل هم از مربیش هدیه می گیره:

اون یکی کوچیکه رو به عنوان سهم جناب پدر کنار می زاره و یکی رو به دهن می گیره و اون یکی دیگه رو بخاطر اینکه من نخورم می زاره رو موهاش که "این پاپیونه که خوردنی نیست، باید رو موهامون باشه که خوشگل بشیم"



برچسب‌ها: روزانه ها
[ سه شنبه 1393/01/19 ] [ 21:2 ] [ محبوبه ] [ ]


hello kitty

دارم کشوی لباس هاشو مرتب می کنم، حواسم می ری پی اینکه این دختر چقدر تاپ و تیشرت با طرح کیتی داره

شورت و شلوارها که دیگه حسابشون سواست


برچسب‌ها: روزانه ها
[ یکشنبه 1393/01/17 ] [ 20:37 ] [ محبوبه ] [ ]


گردش های نوروزی

گرچه مسافرت راه دور نرفتیم اما سعی کردیم از تعطیلات نهایت استفاده رو ببریم و به گشت و گذار و تفریح در اطراف شهرمون بگذرونیم:


عکسا زیاده، می زارم ادامه ی مطلب...


برچسب‌ها: روزانه ها
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1393/01/14 ] [ 23:19 ] [ محبوبه ] [ ]


نوروز 93


سال نو مبارک


برچسب‌ها: روزهای مهمو قشنگ زندگی
[ یکشنبه 1393/01/03 ] [ 11:16 ] [ محبوبه ] [ ]


بلاچه 6

شبا موقع خواب براش داستان می گم تا بخوابه، گاهی که داستانهامون تکراری می شن یا چیز جدیدی بخاطرم نمی یاد اطراف اتاق رو دید می ندازم تا ایده ی مناسبی برای داستان سازی پیدا کنم. یه شب تصویر "دختر توت فرنگی" روی بالشش شد شخصیت اصلی داستان اون شبمون و یه داستان در مورد تولد توت فرنگی کوچولو براش گفتم. فردا شبش که می پرسم چی دوست داری برات تعریف کنم، می گه: "تولد توت فرنگی" بهش می گم اونو که دیشب برات گفتم تکراریه، یه چی دیگه بگم. می گه: "خب دیشب تولد 4 سالگیش بود، امشب تولد 5 سالگیشو برام تعریف کن"

در مسیر رفت و آمد خونه به مهد کودک یه پل رو گذر جدید زدن که رها خیلی اصرار داره هر بار از روی اون رد شیم. از اونجایی که اگه از روی پل رد شیم مسیر خونه طولانی می شه معمولا زیر بار نمی رم. یبار رها وقتی می بینه خواستش اجابت نمی شه، با دلخوری و به حالت قهر می گه: "ببین همه ی ماشینا دارن بهمون می خندن، همشون دارن می گن چقدر اینا کهنه ان که از راه قدیمی می رن"

موقع نماز می پره رو دوشم و همینطور چسبیده بهم چند رکعتی رو می خونم، تموم که می شه بهش می گم چرا اینهمه مامان رو اذیت می کنی؟ می گه:"من که اذیت نمی کنم، داشتم کمکت می کردم زودتر تمومش کنی"

مشغول خوردن تنقلاته، منم دستم به کاری بنده. چند بار بهش می گم که تمومش نکن تا منم بیام و یکم بخورم. تا خودمو می رسونم می بینم با قهقهه داره چند تا دونه ی آخری رو هم با هم می زاره تو دهنشو می خوره. منم به شوخی می گیرمش و می خوابونمش رو زمین که الان از تو شکمت می خورمشون. همینطور که از شدت خنده به زحمت حرف می زنه می گه: دیر رسیدی الان دیگه از تو معده م رفته تو دست و پاهام ببین چقدر بلندتر شدن.

یه کتاب تقویت هوش (با شخصیت اصلی دورا) براش گرفته بودم که بیشتر صفحاتش مربوط به تشخیص تفاوت ها، مازو تشخیص سایه ها بود که همه رو یه شبه انجام داد یه صفحه هم داشت که از بچه می خواست تعداد اشکال مشخص شده در صفحه رو بشمره و بنویسه. رها به این صفحه که رسید ، گفت:" اینو باید چکار کنم؟" منم توضیح دادم براش که قضیه از چه قراره و بعد رها رفت، فکر می کردم چون نوشتن بلد نیست و منم تا بحال اصلا باهاش کار نکردم بی خیال این صفحه می شه و می ره صفحه ی بعد. تا اینکه چند دیقه ای نگذشته اومد نشونم داد که آیا درسته یا نه؟

دایره آبی= 3       دایره صورتی=3     دایره زرد=6     دایره بنفش= 4

برام خیلی جالب بود که هم تعداد رو درست شمرده بود و هم بدون کمک فهمیده بود هر کدوم رو کجا بنویسه و هم اینکه نوشتاری اعداد رو بدون آموزش نسبتا درست نوشته بود.


برچسب‌ها: روزانه ها
[ شنبه 1392/12/24 ] [ 20:48 ] [ محبوبه ] [ ]


جشن نوروزی مهد کودک

مهد کودک رها، به مناسبت نوروز یه جشن ترتیب داده بود که اجرای تموم برنامه هاش بر عهده ی بچه های مهد بود و پدر و مادر ها هم دعوت بودن.

رهای گل مامان هم در اجرای گروهی سه تا از برنامه ها که مختص پایین ترین گروه سنی بود مشارکت داشت.

خوندن قرآن (به صورت گروهی، کلامی و به کمک حرکات دست):


اجرای سرود:

(سرود به صورت یه اجرای گروهی و بخش های تک خوانی بود، که رها در قسمت تک خوانی نقش سنجد هفت سین رو بر عهده داشت و اون گریم روی صورتش همون نقش سنجد هست)


موسیقی:

(این عکس مربوط به دقایقی قبل از نواختنه)


رهای عزیزم، در همه ی قسمت ها خیلی خوب هماهنگیشو با گروه حفظ کرد، هیچ متنی رو فراموش نکرد، با صدای نسبتا رسا خوند طوری که با دیدن اجراهای قشنگش لذت بردم .

یه کاردستی نوروزی خیلی قشنگ هم که خانم مربیشون زحمتشو کشیده بود از طرف مهد هدیه گرفت:


برچسب‌ها: روزانه ها
[ چهارشنبه 1392/12/21 ] [ 21:54 ] [ محبوبه ] [ ]


بچه ها مچکریم

بالاخره چند روز پیش نتیجه نهایی جشنواره ی نقاشی هفت رنگ مشخص شد و نقاشی رها جان از بین 13050 نقاشی شرکت داده شده رتبه 24 ام رو کسب کرد که جا داره همینجا از تک تک دوستان گلی که محبت کردن و به نقاشی رها لایک زدن تشکر کنم.

دیشب فروشگاه تارا (مجری طرح) به همین مناسبت جشن با شکوهی رو ترتیب داده بود و رها و مامان و بابا رو هم دعوت کرده بود.

رهای گلم از لحظه لحظه ی جشن لذت برد، به همراه جمعیت دست زد، جیغ و هورا کشید، پرچمشو تکون داد و با دیدن برنامه های شاد و مفرح جشن ، شاد شد.

و در آخر هم روی استیج رفت و کادوشو گرفت

کادویی که واقعا براش دوست داشتنی بود و هیچ کادوی دیگه ای توی جشن نمی تونست به این اندازه براش ارزشمند باشه و خوشحالش کنه

دختر گلم، منم از شادی تو شاد شدم و همیشه و در همه حال برات موفقیت و سربلندی و شادمانی آرزو می کنم.


پ.ن: یه تشکر خیلی ویژه هم از دوستان ماهمون نرجس جان، فهمیه گل و نجمه ی همیشه همراه دارم.

بچه ها مچکریم:)


برچسب‌ها: روزهای مهم و قشنگ زندگی
[ دوشنبه 1392/12/19 ] [ 22:27 ] [ محبوبه ] [ ]